محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1781

تاريخ الطبرى ( فارسي )

سخن از رفتن هرقل سوى قسطنطنيه ابو الزهراى قشيرى گويد : وقتى هرقل از رها برفت و خواست مردم آنجا را همراه ببرد ، گفتند : « اين جا باشيم بهتريم تا همراه تو باشيم . » و از همراهى وى دريغ كردند و از او و از مسلمانان كناره گرفتند و نخستين كس از مسلمانان كه آنجا رسيد زياد بن حنظله بود كه صحابى بود و با عمرو بن مالك در امارت شريك بود و هم پيمان بنى عبد قصى بود . و چنان بود كه پيش از آن هرقل تا شمشاط عقب نرفته بود و چون عربان به رها آمدند آماده باش داد و راه قسطنطنيه گرفت و يكى از روميان كه به دست مسلمانان اسير بود و جسته بود پيش وى آمد كه گفت : « مرا از اين قوم خبر بده » . گفت : « با تو چنان سخن كنم كه گويى آنها را مىنگرى به روز سوارانند و به شب راهبان ، در قلمرو خويش چيزى نگيرند جز به بها و در نيايند جز با سلام و هر كه با آنها بجنگد چندان در مقابل وى بمانند كه از ميانش بردارند . » هرقل گفت : « اگر راست گفته باشى اين جا را كه اكنون زير پاى من است به تصرف خواهند آورد . » عباده گويد : هرقل هر وقت به زيارت بيت المقدس مىآمد و سوريه را ترك مىكرد سوى روم باز مىگشت ، مىگريست و مىگفت : « درود بر تو اى سوريه ، درود كسى كه از تو سير نشده و باز خواهد آمد . » و چون مسلمانان سوى حمص آمدند از آب گذشت و رها را منزلگاه كرد و آنجا بود تا مردم كوفه بيامدند و قنسرين سقوط كرد و ميناس كشته شد و هرقل سوى شمشاط واپس رفت و چون از آنجا به آهنگ روم در آمد بر تپه اى بالا رفت و سوى سوريه نگريست و گفت : « درود بر تو اى سوريه ! درود وداع آخرين كه پس از اين